بابایی
امروز هم لابه لای کارهای روزانه و برنامه های روزمره! دوباره برای چندمین بار سر قرار دیر رسیدم!
زیر آلاچیق نشته بود!با چشمهایی که تمام دنیا توی سیاهی مردمکهایش گم می شود!
از دور با قیافه ی شیرین کودکانه اش ابرو بالا می اندازد!
سلام که می کنم می خواهد با اشاره و تکان دادن ابروهایش...خلاصه با هر چیز دیگری ،که بتواند به من بفهماند: که اگر یک بار دیگر دیر کنم چه و چه و....!
دستش را می گیرم و کمی فشار می دهم! یکهویی تمام آن حرکات عجیب غریب چهره ا ش می پرد!آرام و ساده می گوید:امروز هم طبق معمول چند دقیقه دیر کردی!مهم نیست!همین که آمدی ....
دانشگاه مکان خوبی برای دوست داشتن نیست!حتی برای حرف زدن!!!، گزمه های دم در! و کسانی که در....(اصلا خودتان همه ی این برنامه هارا که می دانید!بهتر است از "بابایی"بگویم!)
سلام "بابایی"
باد می وزد و انگار این باد شیطنتش از من هم بیشتر می شودد که گاه گداری بی هوا روسری "بابایی"!را برای استشمام عطر گیس های طنازش بالا و پایین می برد!
داریم با هم قدم می زنیم و کوچه های کویر را دیگر با شماره شناسنامه و نوع بافت خانه های کاه گلی اش از بر شدیم!
"بابایی"با رقص پاهای کودکانه اش تمام کوچه ها را نشئه ی خود کرده است و یک روز که من بدون حضورش از کوچه ای رد شدم دیدم که کوچه از فرط خماری و اینکه من بدون "بابایی"آمده بودم خودش را کشت و یک خانه ی آجری را در انتهای خودش قرار داد که :آقایی که بدون "بابایی"آمده ای ! این کوچه بن بست است!لطفا...
آره!باور کنید عین حقیقت است! کاریش نمی توان کرد!
"بابایی"کلی کتابهای جامعه شناسی گرفته است! او می خواهد از همه چیز سر در بیاورد! از فلسفه ی اشراق گرفته تا نظریه های کوانتومی در مورد این جهان و کهکشان بی نهایتش!!!
هنوز باد می وزد ولی باد فقط بالای سر "بابایی"انگار حرکت می کند!دستان "بابایی"در دستان من است و قدمهایش روی موزاییک های کج و شکسته لی لی می کند....
..................................
عابرانه ۱- "بابایی"دختر من است،دوست من است،رفیق من است،زندگی من شده است...او می داند که من در پس پلکهایم چگونه می توانم پروانه های خاکستری را رنگی ببینم!او می داند که دستهای من چگونه می توانند در شبهای سرد زمستان بدون هیچ پوششی گرم بمانند!او خیلی چیزها درباره من بلد شده است ...چگونه و از کجا ...!!!؟؟؟ باور کنید من که هیچ !خودش هم نمی داند!!
عابرانه ۲-فعلا همین باشد!آمده است بالای سرم و گوشهایم را گرفته است! چاره ای نیست باید قدم بزنیم...او هم قدم و هم شب پاهای من است!..او..."بابایی"من...
17:57 | اهورا آگر |
