تبليغاتX

و باران بود و عطر خاک خورده ی خاطره های بارانی

زنده ام تا روایت کنم

چهارشنبه چهارم شهریور 1388

بی/ پدر بزرگ!

 

ثانیه های زنگ زده

در رستاخیز شیپور فسیل شده ی عمویم "اسرافیل"

                                   لحظه ای عقب گرد نکردند.

چه غمگینانه به آسمان می نگرد خورشید چال شده ی منظومه شمسی!

عصر،عصر ماهواره است

و من کفشهای لنگه به لنگه ی پدر بزرگم را دیدم

که

روی یک ماهواره ی"سیاسی-سیاسی!"آویزان شده بود!!!

آقای "پرزیدنت"!!!

پدر بزرگم سالها پیش

با اسب و تفنگ و گلوله

در صفحه ی تقویمی که جمعه نداشت...

تعطیل تعطیل...

..........................................

عابرانه ۱-

" آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست"...."؟"

عابرانه ۲- هنوز سایه ام /هنوز مرا می می را!/هنوز تو را می میرا!/هنوز میرا های زیادی در صف تبدیل شدن هستند!/در صف پسوند و پیشوند گرفتن!/ولی من تو را می میرا...!/می بینی حساتب کار از دستم در رفته است/گلهای پلاسیده ی باغبان باغچه های اساطیری هم ...هیچ!/می نویسمت بعدا و بعدها که ..می میرا!!!...

عابرانه ۳- جای تمام آسمانهای شهر ها ی ...

من کویری ترین شهر بی پاسخی ات ....باور کن ...نبودم!

عابرانه ۴- دوستانم را ویار می کنم...!همه را!...سخت سخت..."کامیار"نوشته ات را خواندم و نمی دانم بازی من و توپ سیاه و سفید و ...باور کن سخت هجاهای هستی در من به صدا در می آیند...مثل پتک!


20:17 | اهورا آگر |

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388

بدون پیش گفتار...

 

برای دستانت چقدر کم حوصله شده ام!

برای تاب دستانت

 برای تاب بازی دستانت

برای تابِ تاب بازی داغ دستانت و

برای هر آنچه دستان تو معجزه وار  در برابرم می گذارند!

لی لی لی حوضک ...آن مرد کوچکت هنوز در فروردین سبز شمال گیسوانت بوی "خانه ی دوست کجاست ؟"می دهد!

راستی قرارمان این بود که از دختر بابایی بنویسم از کسی که تمام کوچه های مشرق را پر از هیجان صدای کفش های سفید و سبزش کر ده است!

بدون پیش گفتار در تو غرق شده ام در هوبره های فراری چشمانت!در لی لی آبی پاهایت بر شن های رقصان آب ندیده!

در مراعات نفسهایت به هنگام خواب گنجشکهای بی سرپرست!

در آفرینش هزار فرفره ی مست و لاابالی!!! بی هوا و سرکش!

در هزاره ی عمر درختان گز ذهنت به دروازه ی مرگ اسفندیار چشمانم!!!

می بینی! دختر بابایی...باور کن که هنوز مست آن دویدن شبانه ام در راستای "هرات" به سمت "بامیان"دلت که بودای ذهن مرا آشفته کرده بود!...

هنوز نشئه ی آن دویدنم که حس پرواز را در شاهپر نسیان اندیشه ام تزریق کرد...

من هنوز زنده ام ...به آتش اهورایی درونم..به روایت پاک و معصومانه ی تو که مانده ای و او که به جاده ی بی انتهای کره ی مریخ رفت!!!!!

درونم غوغایی است ...

.................................

عابرانه ۱- بودم ولی نبودم!

عابرانه ۲- "حکمت وزیدن باد رقصیدن شاخه ها نیست،امتحان ریشه هاست!"....؟

عابرانه ۳- از هانی می خواهم که استوارتر از همیشه باشد!از تو می خواهم که رهاتر از همیشه باشی و از او هیچ نمی خواهم...می خواهم که فقط باشد!!!

عابرانه ۴- "حتی اگر نباشی می آفرینمت! جونان که التهاب بیابان سراب را..."....؟

عابرانه ای از جنس بابونه:

پس اين ها همه اسمش زندگي است

دلتنگي ها،دل خوشي ها،ثانيه ها،دقيقه ها

ما زنده ايم چون بيداريم

ما زنده ايم چون مي خوابيم

و رستگار و سعادتمنديم

زيرا هنوز بر گستره ي ويرانه هاي وجودمان، پانشيني

براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم

...

"حسين پناهي"


انگار مرداد بود...!!!...


12:55 | اهورا آگر |

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

دیشب و امشب

 

احوالت را از بادها می پرسیدم!مدتیست که بادها مخالف می وزند...

۱- دستهای تو می توانست از خواب ستاره ها گیلاس بچیند/اما نمی دانم- وقتی که دیدمت.وقتی که رفتی ام!...چقدر زود داشتی قد میکشیدی-این روزها/تمام پیش بینی های آدمها در آب غرق می شوند!/ولی من دوستت داشتم،یک متر و هشتادو دو سانت+13 تا!/دستانت را در جیبهای وسوسه گذاشتی و حالا که میبینم،اصلا قد نکشیده ای!

 

۲- عمود /تمام زوایای تند را می جوم!/من مستقیم تا/راه خانه ی آن شبح خاکستری!/زلال و آبی /چشمهایم را میان فنجان قهوه اش جا می گذارم/نشئگی عجیبی است!...لبهای شبح با یک فنجان قهوه ی خرمالویی!

...........................

عابرانه : پشت دیوار قایم شده است و زاغ سیاه گنجشکان باغ را چوب می زند!باور نمی کنم اینقدر بزرگ شده باشی! می خواهم از تو بنویسم! از کسی که مرا بابایی صدا می زند!


18:59 | اهورا آگر |